لبخند تو خلاصه خوبیهاست

لختی بخند خنده گل زیباست

خدایا با نگاه تو زندگی زیباست

خدایا ممنونم به خاطر شادی هایی که هر روز برایمان می فرستی. ممنونم به خاطر شکوفه های درخت پرتقال و به خاطر سرسبزی درخت توت باوفا.

خدایا ممنونم به خاطر باران با طراوت و هوای طرب انگیز و به خاطر شادی کبوترهایم در باران. 

میان تمام شادی های به ظاهر کوچک، دل من هر روز عاشق تر می شود.

بازهم ممنونم به خاطر ناراحتی هایی که تلنگری است برای قدردانی شادی ها و مهربانی هایت.

این روزها دویدن در حیاط خانه صفای دیگری دارد و سرکشی هر روزه به گلهایی که همه را با عشق کاشته ام.

این روزها هر چند دلگیرم از آدمهای بی احساس اطرافم اما بیشتر از هر زمانی تو را حس می کنم که من با تو و فارغ از نگاه های بی معنی و بی روح آدمها چقدر خوشحالم.

زندگی را زیبا که ببینم به تو می رسم و احساسم با خوبیها درگیر می شود.

زندگی زیباست وقتی نگاه تو را بر زندگی ام حس کنم.

زندگی زیباست با همه تلخی وشیرینی اش.

زندگی زیباست...

 

 

 

  
نویسنده : نگار ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧
تگ ها :

تعطیلات ما هم گذشت

تعطیلات برخلاف تصورم زیاد هم بد نبود. مسافرت نرفتیم. برنامه ریزی خاصی هم نکردیم. برای من و امید که هر روزمان یه جور و سرکار طی می شد، کمی بی برنامگی و تنبلی مزه میداد. معمولا صبح تا ده خواب بودیم و البته از ٨ تا ١٠ هر یک ربع امید بیدار میشد و ازم میخواست دیگه نخوابم و من ازش خواهش می کردم و دوباره می خوابیدیم. ناهار معمولا خونه خودمون بودیم و فقط یکی دو روز خونه مادرشوهرم رفتم. یک روز هم به شهر پدریمون رفتیم. یکبار هم به سینما رفتیم.

  
نویسنده : نگار ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
تگ ها :

خدای من

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

 

  
نویسنده : نگار ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
تگ ها :

حال این روزهای من

چند روزیه حسابی حساس و پر توقع شدم. نمی دونم علت این رفتارم چیه و خیلی سعی کردم تا رفتارمو ریشه یابی کنم. خیلی به امید گیر میدم و بهونه می گیرم. هر حرفی که میزنه روش منظور میذارم و قضاوت می کنم. جایی برای دوست داشتن در دلم نیست. شاید از خستگی باشه. شاید به این خاطره که صبح تا شب سرکاریم و وقتی با هم نداریم. نمی دونم مشکل کجاست ولی این روزها حوصله خودمو هم ندارم. شش ماه یه بار این حالت بهم دست میده که ناامید و بدبین میشم.

باید بزنم به بی خیالی مخصوصا که عید نزدیکه و ماجراهای ما تازه شروع میشه.

  
نویسنده : نگار ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
تگ ها :

 

هنوز خبری از بهمن ایثار نشده. تا دو روز پیش درب تعاونی باز بود ولی الان بسته شده و مردم نمی دونن چه کار کنن چون هیچ کسی جوابی نمیده. این چند روز مردم چهارراه اصلی شهر رو می بندن و کلا نظم شهر بهم ریخته. نمی دونم به مادرشوهرم چی بگم! تا امید رو می بینه شروع به نصیحت می کنه که مادر ناراحت نباش و فدای سرت که اصلا ندادن و به دایی هات نگاه کن که چطور سر فلان موضوع پولشون رفت و ...

در صورتی که امید خیلی ناراحت نیست ولی رفتار و حرفهای مادرش باعث میشه که حساس بشه و خودشو ناراحت کنه. در واقع اونی که ناراحته مادرشوهرمه و حالا میخواد درباره ناراحتیش توی خونه صحبت کنه تا دلش آروم بشه، الکی بهونه امید رو می کنه و چپ میره راست میره میگه بچه ام ناراحته ناراحت نباشه. امید غذا میخوره میگه ناراحت نباشی ها به دایی هات نگاه کن، می خواد بخوابه میگه: خودتو ناراحت نکنی ها و ...

به امید میگم: مادرت که بیشتر آدمُ روانی میکنه، برای چی انقدر درباره یه موضوع صحبت میکنه، مگه ما اعصابمون رو از سر راه آوردیم. منم به مادرش گفتم: اولا پول از بین نرفته فرضا که ندادن برادرم وام گرفته قسطش رو به ما میده ثانیا فدای سرت آدم که نباید به خاطر اتفاقی که هنوز نیفتاده خودشو بکشه و البته بیشتر خطابم به مادرش بود بلکه دست از حرفاش برداره.

  
نویسنده : نگار ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
تگ ها :

گل کاری

جمعه با کمک عمو، پدرشوهر و امید یک تحول اساسی به باغچه ها دادیم. تمام یاس ها رو کندیم. درخت اقاقیا رو قطع کردیم، درخت انجیر رو از ته زدیم. فقط درخت نارنگی و گل محمدی و گل رازقی رو دست نزدیم. امروز چند تا گل رز و ساناز و یه جعبه مینا خریدم. البته می خوام سبزی هم داشته باشم. تو فکر طراحی باغچه هام که ببینم چطور با گل و سبزی و شن های رنگی تزیین کنم. 

  
نویسنده : نگار ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
تگ ها :

← صفحه بعد