لبخند تو خلاصه خوبیهاست
لختی بخند خنده گل زیباست

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ توسط نگار



چند روزیه حسابی حساس و پر توقع شدم. نمی دونم علت این رفتارم چیه و خیلی سعی کردم تا رفتارمو ریشه یابی کنم. خیلی به امید گیر میدم و بهونه می گیرم. هر حرفی که میزنه روش منظور میذارم و قضاوت می کنم. جایی برای دوست داشتن در دلم نیست. شاید از خستگی باشه. شاید به این خاطره که صبح تا شب سرکاریم و وقتی با هم نداریم. نمی دونم مشکل کجاست ولی این روزها حوصله خودمو هم ندارم. شش ماه یه بار این حالت بهم دست میده که ناامید و بدبین میشم.

باید بزنم به بی خیالی مخصوصا که عید نزدیکه و ماجراهای ما تازه شروع میشه.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ توسط نگار


 

هنوز خبری از بهمن ایثار نشده. تا دو روز پیش درب تعاونی باز بود ولی الان بسته شده و مردم نمی دونن چه کار کنن چون هیچ کسی جوابی نمیده. این چند روز مردم چهارراه اصلی شهر رو می بندن و کلا نظم شهر بهم ریخته. نمی دونم به مادرشوهرم چی بگم! تا امید رو می بینه شروع به نصیحت می کنه که مادر ناراحت نباش و فدای سرت که اصلا ندادن و به دایی هات نگاه کن که چطور سر فلان موضوع پولشون رفت و ...

در صورتی که امید خیلی ناراحت نیست ولی رفتار و حرفهای مادرش باعث میشه که حساس بشه و خودشو ناراحت کنه. در واقع اونی که ناراحته مادرشوهرمه و حالا میخواد درباره ناراحتیش توی خونه صحبت کنه تا دلش آروم بشه، الکی بهونه امید رو می کنه و چپ میره راست میره میگه بچه ام ناراحته ناراحت نباشه. امید غذا میخوره میگه ناراحت نباشی ها به دایی هات نگاه کن، می خواد بخوابه میگه: خودتو ناراحت نکنی ها و ...

به امید میگم: مادرت که بیشتر آدمُ روانی میکنه، برای چی انقدر درباره یه موضوع صحبت میکنه، مگه ما اعصابمون رو از سر راه آوردیم. منم به مادرش گفتم: اولا پول از بین نرفته فرضا که ندادن برادرم وام گرفته قسطش رو به ما میده ثانیا فدای سرت آدم که نباید به خاطر اتفاقی که هنوز نیفتاده خودشو بکشه و البته بیشتر خطابم به مادرش بود بلکه دست از حرفاش برداره.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ توسط نگار



جمعه با کمک عمو، پدرشوهر و امید یک تحول اساسی به باغچه ها دادیم. تمام یاس ها رو کندیم. درخت اقاقیا رو قطع کردیم، درخت انجیر رو از ته زدیم. فقط درخت نارنگی و گل محمدی و گل رازقی رو دست نزدیم. امروز چند تا گل رز و ساناز و یه جعبه مینا خریدم. البته می خوام سبزی هم داشته باشم. تو فکر طراحی باغچه هام که ببینم چطور با گل و سبزی و شن های رنگی تزیین کنم. 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ توسط نگار



ساعت 3:30 دقیقه نصف شب با صدای جیغ خواهرم و فریاد بلند شوهرش از خواب پریدیم. خیلی وحشتناک بود اصلا نفهمیدیم چطور از اتاق بیرون پریدیم. امید فکر کرد کسی وارد خونه شده و فریاد بلندی کشید که طرف بترسه و فرار کنه ولی دزدی در کار نبود، مات مونده بودم که چی شده که جیغ و داد می کنن. خواهرم شوکه شده بود و هرچی ازش می پرسیدم گریه می کرد و شوهرش کنار پنجره وایساده بود و نفس نفس می زد. چند دقیقه گذشت تا اینکه شوهر خواهرم گفت: یه دفعه دیدم نفسم بالا نمیاد هر کاری کردم نتونستم نفس بکشم، بلند شدم و دور اتاق راه رفتم. در همین بین خواهرم از خواب می پره و هنوز بین خواب و بیداری بوده، می بینه یکی  داره توی اتاق بالا و پایین میشه و  فکر می کنه کسی میخواد اذیتش کنه. شوهرخواهرم سراغ پنجره میره و فریاد میکشه تا نفسش بالا بیاد، حالا خواهرم جیغ میزد و به من می گفت: بگیرش نیفته و فکر می کرد می خواد خودشو پایین بندازه و شوهرش داد میکشید. برای خواهرم آب قند درست کردم، یه کم که آروم شد یادش اومد چه اتفاقی افتاده. من و امید خیلی ترسیدیم، یادمه چند سال پیش مشغول خونه تکونی عید بودیم که نصف شب با صدای گریه و فریاد مادرم بیدار شدیم و دیدیم پدرمون به رحمت خدا رفته. دیشب هم تمام فرش ها رو جمع کرده بودیم و حال و هوای همون روزا رو داشت که بعد از جیغ خواهرم فکر کردم برای شوهرش اتفاقی افتاده و بیشتر ترسیدم. خدا رو شکر به خیر گذشت ولی شقیقه هام تیر می کشید و از درد دیگه نمی تونستم بخوابم. 

پی نوشت: قسمت خنده دار ماجرا اینجا بود که قبل از جیغ خواهرم ، داشتم خواب می دیدم که به برادرم میگفتم می دونی علی دایی به فلانی گفته: گالیور؟




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ توسط نگار



همیشه از اینکه از مادرشوهر و رفتار خواهرشوهر بگم و حساس باشم متنفر بوده و هستم و غیر از وبلاگ این حرفارو نمی زنم ولی بعضی و قتا حرف روی دل آدم می مونه. شاید از دید خیلی ها مخصوصا مردها، زنها دنبال حرف میگیرند و حرف مفت زن هستند ولی حقیقت این است که زن حساس و در عین حال باهوشه و بیشتر وقتا خیلی خوب می دونه منظور واقعی طرفش چیه و وقتی فهمید خودش رو آزار میده، غافل از اینکه خبث طینت دیگری به او مربوط نیست.  خب بی خیال همه گذشته رو فراموش کردیم، از حالا به بعد چیکار کنیم؟ وقتی کسی به راحتی بی احترامی می کنه چیکار کنیم؟ وقتی کسی به شعورت توهین میکنه بشینی و چیزی نگی؟ اینجا رو باید صبور بود. حالا صبور هم باشم آیا باید همیشه خود واقعیم رو پنهان کنم تا مشکلی پیش نیاد؟ چقدر خوب بود همه با هم صاف و صادق بودیم و تفاوت ها رو درک می کردیم!! به امید اون روز




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٧ توسط نگار



دوشنبه هفته پیش روز میلاد پیامبر، روز کاری امید بود. از ساعت 7 صبح مادرشوهرم خونه تکونی رو شروع کرد. ما هم یه روز تعطیل خواستیم یه کم بخوابیم ولی سروصدا نذاشت. تصمیم گرفته بودم امسال توی خونه تکونی کمکش نکنم. ازخونه شون زدم بیرون و امدم خونه خودمون و صبحانه خوردم و رفتم دفتر که کارای عقب افتاده رو انجام بدم. مادرشوهرم فکر میکنه کلفت گرفته البته با زبون خوش و نرمش و با سیاست و قربون صدقه.  روز قبلش زنگ زد که مهمون داریم و ناهار را با ما باش. ناهار خورده بودم ولی با اینحال رفتم. تمام سفره شون رو من جمع کردم و ظرفاشون رو شستم. نمی دونم خجالت نکشیدن که با کمال پررویی ناهار رو خوردند و رفتند کنار. منم از روی سیاستی که از خود مادرشوهرم یاد گرفتم ظرفها رو شستم تا یه عمر پشت سرم نگن تنبل خانم. واقعا بهم برمیخوره وقتی کسی از رفتارم سواستفاده میکنه.

 پنجشنبه و دیروز کمی خونه تکونی خونه خودمون رو انجام دادیم یه جوری رفتار میکرد که امید نباید بیاد کمک من بکنه. خیلی از رفتارش بدم اومد. دقیقه به دقیقه یا زنگ میزد یا پشت در خونه ما بود. شب که شد رفتیم خونه مادرشوهرم که یه دفعه امید با خنده و به زبون بچه گونه گفت: من چقدر خسته شدم تو هم یه بار بیا خونه ما کمک کن. منم گفتم: باشه حتما میام و البته خوب می دونم که پشت این حرف چقدر بدگویی خوابیده بود که امید میخواست جلو مادرش بگه: اگه شما هم کاری داشته باشی نگار براتون انجام میده و روی حرف مفت اونا سرپوش بذاره.  چند بار با خودم عهد بسته ام هیچ کاری براشون انجام ندم و همیشه عهدم رو شکستم و این بار سر خونه تکونی موفق شدم.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٧ توسط نگار



اگه یه فرصتی پیش بیاد و بخوایم مسافرت بریم مادرشوهرم خودش رو وسط میندازه و یه حرفی میزنه که نمیشه نه گفت. البته نه گفتن به کسی که منطق داره کار سختی نیست امان از وقتی طرفت توقع بیجا داشته باشه. سری قبل می خواستیم برای گردش یه روزه به اصفهان بریم که مادرشوهرم جلو دخترش گفت: دخترم را هم ببرید و دقیقا خوب میدونه حرفی را کجا بزنه که ردخور نداشته باشه.  خیلی ناراحت شدم که ما در دوران عقد هستیم و دلمون میخواد تنها باشیم و اگه میخواستیم، پیشنهاد می دادیم. با اینحال چیزی نگفتم ولی با امید شرط کردم دفعه بعد کسی حق نداره دنبال ما راه بیفته. هفته پیش میخواستیم مسافرت یه روزه بریم که مادر امید که از قبل همه نقشه هاش رو میکشه غیرمستقیم به امید گفته بود که میخوام دنبالتون بیام. وقتی امید گفت: برای مادرم هم بلیط بگیریم دیگه مثل همیشه نرمش نشون ندادم و گفتم: نه اگه کسی بخواد بیاد، من نمیام. تا جایی که امکان داشته باشه بحث نمی کنم ولی دیگه مادرشوهرم شورشو در آورد. گفتم: میخوام با هم تنها بریم و خودت خوب می دونی که وقتی مادرت باشه من مجبورم هیچی نگم و همش کاری کنم که بهانه دست کسی ندم. به امید گفتم: به کسی اجازه نمی دم به حریم خصوصی من و تو وارد بشه.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٧ توسط نگار



خیلی درگیر رفتار و اخلاق خانواده شوهرم شدم. شخصیتم پیچیده شده و گاهی خودم درست نمی دونم که منظور واقعی ام چی بوده!! اصلا نمیشه با مادرشوهرم صادقانه رفتار کرد چون یا به ضررم تموم میشه یا حرف مفت از توش در میاد. مادرامید همیشه با سیاست خاصی با همه رفتار میکنه. گاهی وقتا رفتار پر از ریا و تظاهرش آزارم میده. از طرفی نفوذ خاصی روی شوهر و بچه هاش داره و ابهت پوشالیش باعث میشه کسی حرفش رو زمین نذاره. خوب می دونم که اگه نقطه ضعفی نشون بدم پشت سرم حرف درست میکنه ولی واقعا از خودم خسته شدم. از در خونه شون که وارد میشم خودم رو پشت در جا میذارم. خودم نیستم نقابی از ریا و سیاست به چهره دارم.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٧ توسط نگار


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
پيوند ها

 
Blog Skin