لبخند تو خلاصه خوبیهاست
لختی بخند خنده گل زیباست

مشاهده یادداشت خصوصی




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٩ توسط نگار



امیدم، یادت قلبم را به لرزه در می آورد. وقتی با تو پیمان زناشویی بستم، از خدا خواستم کمک کند تا برایت همسر خوبی باشم. امیدم به تو گفتم: هرچه خواستی به خودم بگو و منم هرچه بخواهم، به تو می گویم. چقدر دلم برایت تنگ است، دلم تنگ است برای خنده هایت، مهربانی ات، اخمهایت، اذیت کردنت، محبت هایت، حساسیت های همیشگی ات، انضباطت، احساست. دلم حتی برای لجبازی ها و غرورت تنگ شده. برایت پیامک دادم: اگرچه دوری تو برایم سخت است، اما یک حسن دارد و آن اینکه وقتی بیایی بیشتر از قبل قدر تو را خواهم داشت.

امیدم، تو پاداش کدامین کار خوبی بودی که در زندگی انجام دادم، نه هرگز کارخوبی نکردم که پاداشش تو باشی. تو بهترین هدیه خداوند به قلب خسته من بودی. امیدم چگونه امام رضا حاجت من و تو را بهم پیوند زد. تو نزدیکم بودی و من نمی دانستم که همه دنیای من، کسی است که به فاصله ای اندک، شبها آرزوهای قشنگی دارد. من و تو وقتی از خدا همسر خوبی خواستیم، دعاهایمان در آسمان کوچه که بالا می رفت، بهم گره خورد و شدیم دنیای هم. امیدم همه خوبیها و بدیهایت را به جان و دل می خرم به شرط عاشقی و مهربانی. اگر چه این نامه را نخواهی خواند و تنها برای دل تنگ خودم نوشتم ولی بدان که من تمام محبتی را که خداوند در سینه ام قرار داده برای تو خرج می کنم. امیدم زود بیا خیلی دلم تنگ است. من برای آمدن تو ثانیه ها را می شمارم.ای تکان های دل دوستت دارم.

پس نوشت: دیشب وقتی برایم پیامک دادی: موقع اذان است، بیا هیچگاه خدا را فراموش نکنیم و او را شکر کنیم. به خودم افتخار کردم به خاطر داشتن همسر خوبی مثل تو. دنیا نیرنگ باز است و آدمی از هیچ خطری مصون نیست. از خدا می خواهم یاری ام کند تا هیچ کس و هیچ چیز نتواند بین ما فاصله بیندازد. آمین





نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٢ توسط نگار



 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                         وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست          به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت توست       که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

در این چمن چو درآید چمن به یغمایی        رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه اندازد             مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

هر آن که روی چو ماهت به چشم بدبیند        برآتش تو بجز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی              که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٠ توسط نگار



چند ماه پیش، دانیال برادرامید توی تهران با یه دختری به نام مریم آشنا شده بود. مریم هر روز خونه مادرشوهرم زنگ می زد و دانیال دانیال می کرد و از خواستگاران پولدارش میگفت که رد کرده و به مادر و پدرش گفته: فقط دانیال و دیگر هیچ.

اولش فکر کردیم به خانواده اش نگفته. مادرشوهرم با مادر مریم تماس گرفت و گفت: پسرم کم سن و ساله، هیچی نداره، کار ثابت نداره. مادر مریم هم میگفت: اشکالی نداره خودمون براش کار درست میکنیم و خونه اش می دیم. مادرشوهرم تلاش می کرد اونا رو منصرف کنه و مادر مریم مصرانه به داماد آینده اش افتخار می کرد.

تا اینکه دانیال از تهران برگشت و کم کم از سرش افتاد.  

حالا دوباره مریم با دانیال تماس تلفنی داره و از طرف دیگه به مادرشوهرم زنگ میزنه و قربون صدقه تمام فامیل میره تا بلکه این عروسی سر بگیره.

مادر و پدر دانیال شدیدا مخالفن چون میگن: اولا این چه دختریه که داره خودشو میکشه و یه کم ناز نداره و حتما یه ریگی به کفشش هست و خلاصه دختره اصلا مناسب نیست. ثانیا دانیال کم سنه و نه کار و بار درست و حسابی داره  و نه پول کافی.

مادرشوهرم میگه: دختری که با ناز بیاد خونه شوهرش، همیشه عزیزه ولی کسی که بخواد ناز پسری رو بکشه و زنش بشه هیچ وقت ارج و قرب نداره.

 

 

پس نوشت: دوست ندارم قضاوت کنم چون نمی دونم چی شده.  

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱٩ توسط نگار



خداوند بی نهایت است و لامکان و لازمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
وبه قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود 
و به قدر ایمان تو کارگشا
یتیمان را پدر می شود و مادر
ناامیدان را امید می شود 
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود و همه کس را 
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل 
به شرط طهارت روح 
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از هر ناجوانمردی ، ناراستی و نامردی
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند 
در دکان شما، کفه های ترازوهایتان را میزان می کند
در کوچه های خلوت شب، با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱٧ توسط نگار



ای کاش بابا داشتم. بابا یه شب بیا. فقط یه شب! میخوام تمام این ١٣ سال رو برات اشک بریزم. میخوام بهت بگم تمام روزایی که نبودی، درد دوریت از همه دردایی که داشتم، کمتر بود. بابا ای کاش حداقل دل مامان هم با ما بود، اون وقت غم دوریت رو می تونستم تحمل کنم. بابا حاضرم همه عمرم رو بدم ولی یه شب بیای و بغلم کنی. بعضی وقتا خوابت رو می بینم میای و میگی: دیگه برگشتم و هیچ وقت نمیرم، خوشحال میشم، انقدر خوشحال که از خواب میپرم و می فهمم که خواب دیدم. بابا برگرد که اگه صد سال دیگه هم بگذره، بازم منتظرتم.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱٥ توسط نگار



مشاهده یادداشت خصوصی




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱٥ توسط نگار



وای، باران
باران
شیشهء پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱٢ توسط نگار



مشاهده یادداشت خصوصی




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱٠ توسط نگار


 

کتاب" رازهایی درباره مردان" نوشته باربارا دی آنجلیس رو می خونم البته این نویسنده کتابی با نام "رازهایی درباره زنان" داره که باید آقایون بخونن. خواندن این کتاب رو  به شما توصیه میکنم. در جایی از کتاب به اشتباهات زنان در مقابل مردان اشاره میکنه مثلا:

برای همسر خود مادر نباشید. 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۸ توسط نگار



امید دیروز صبح چند بار رفت تا سر خیابون که ببینه آرایشگاه بازه یا نه و وقتی ناامید شد که دیگه شب شده بود. جمعه ها امید برای برادر و بابا و بچه های خواهر و شوهر ش آرایشگری میکنه. این دفعه از برادرش دانیال خواست تا موهاش رو کوتاه کنه و انصافا خوب کوتاه میکنه اما من بهش گفتم: دیگه هوا تاریکه و توی حیاط روشن نیست و نمیخواد موهاتو کوتاه کنی! دانیال گفت: راست میگه فردا برو آرایشگاه ولی قبول نکرد. با مادرشوهرم داشتیم وسایل ترشی آماده می کردیم. منم که دیدم به حرفم گوش نمیده هیچی نگفتم. تا اینکه بعد نیم ساعت با قیافه ناراحت اومد بالا. خواهر و بچه هاش که عاشق سوژه های خنده دارن و در حد منفجر شدن میخندن شروع کردن به مسخره کردن موهای امید. از حمام که اومد بیرون، دیدم وای چه بلایی سرموهاش اومده، مثل جوجه تیغی شده بود. امید گفت: ای کاش به حرفت گوش داده بودم. منم گفتم : اشکالی نداره ولی توی هر کاری که عجله کنی اینجوری میشه باید تا فردا صبر می کردی.

دانیال یواشکی بهم گفت: عمدی موهاش رو خراب کردم که از این به بعد به حرفت گوش بده.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۸ توسط نگار



به قول نویسنده کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی 2 : همسر شما شاید کامل نباشد اما از نظر شما فردی کامل است. زمانی که زن یا مرد بخوان همدیگه رو اصلاح کنن، مشکلاتی براشون پیش میاد. اگه زن درصدد رفع عیب های همسرش بر بیاد و هر چی بیشتر سعی کنه، مقاومت مرد در مقابل این خواسته بیشتر میشه و ممکنه یه عیب هایی هم پیدا کنه که قبلا نداشته. واقع بین باشیم، هیچ کس بی عیب و نقص نیست، اگه همسرما یه بدی داره، در کنارش هزاران خوبی هم داره. چرا به جای اینکه خوبیهاش رو ببینیم و روی اونا مانور بدیم و به خاطر رفتار مناسبش در فلان موقعیت ازش تشکر کنیم، منتظریم تا یه کار اشتباهی بکنه و شروع به بهانه جویی کنیم. اصلا چرا فکر میکنیم خودمون هیچ عیبی نداریم و فرشته ایم؟

وقتی صحبت با متلک و سرزنش همراه باشه، دلها از هم دور میشه و اونوقت نباید انتظار داشته باشی که بهت محبت بشه. وقتی مرد یا زن به خاطر خوبیهاش ستایش بشه، زمینه برای پرورش خوبیهای بیشتر آماده میشه و زندگی روز به روز به سمت کمال و زیبایی بیشتر پیش میره.

همسر من شاید کامل نباشد اما از نظر من فردی کامل و ایده آل است.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٥ توسط نگار



دیشب امید خیلی گرفته بود و مثل همیشه ازش خواستم به جای ناراحت کردن خودش و من، خیلی راحت بگه دلیل ناراحتیش چیه؟ امید گفت: نمیخوام دیگه بری سرکار یا برای ارشد بخون یا برو دنبال یه کار هنری. گفتم: تو که شرایط منو می دونی! نمی دونم چرا هر وقت با امید درباره مشکلاتی حرف میزنیم که یه جورایی به یتیمی من ختم میشه، سریع اشکم روان میشه و نمی تونم خودم رو کنترل کنم. گفتم: امید جان! آخه کی برای من جهیزیه میخره؟ بابام؟ یا برادرام؟ خودت خوب می دونی زیر بار منت هیچ کس نمیرم، چه برادرم، چه یه غریبه! امید راست میگه در مقابل کاری که می کنم حقوق کافی نمی گیرم. گفت: با مدیر دفتر صحبت کن یا حقوقت رو زیاد کنه یا دیگه نرو. چرا میذاری حقت پایمال بشه؟ حقوقت ارزش هشت ساعت کارکردن رو نداره، میریم دنبال یه کار دیگه، قحطی کار که نیست. هرچند محیط کارم رو خیلی دوست دارم ولی حق با امیده. آقای مدیر قول داده بود حقوقم رو زیاد کنه که نکرد. امروز خیلی رک و راست به مدیرمون گفتم در صورتی که نمی تونه حقوقم رو زیاد کنه ، دیگه سرکار نمیام.بدبختی می دونید چیه؟ مدیر دفتر، برادر محترم خودمه! به امید گفتم: تا حالا تو زندگیت مستاصل شدی؟ تو شاید ازم جهیزیه نخوای ولی فکر نمی کنی اگه یه لیوان کم داشته باشم، فامیلت چه آتیشی به پا میکنن؟ یا مسخره و تحقیرم میکنن و یا پشت سر از خانواده ام بد میگن. یه بغض چند ساله راه گلوم رو بسته که هیچ وقت دوست نداشتم سربار کسی باشم و به خاطر این موضوع چقدر سختی کشیدم. غصه دارم از اینکه همیشه به خاطر مسائلی اعصابم بهم می ریزه که خودم مقصر نیستم. خدایا منو تنها نذار، همین جور که هیچ وقت تنهام نذاشتی. خدای خوبم کمکم کن.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۳ توسط نگار



مشاهده یادداشت خصوصی




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱ توسط نگار


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
پيوند ها

 
Blog Skin